معين الدين نطنزى
233
منتخب التواريخ معينى ( فارسى )
قصهء رفتن مولانا جلّال الدين كشى « 1 » به رسالت پيش حسين صوفى امير خوارزم ، والسّلام . چون امير صاحبقران از سفر مغولستان به مباركى و سعادت در دار السلطنهء سمرقند نزول فرمود ، سه كرت ايلچيان به خوارزم فرستاد و پيغام داد كه : چون ما را قرب جوار هست و پيوسته دم دوستى زده با شما اتّحاد ورزيدهايم ، چون به سبب انقلابى كه چند سال در ماوراء النّهر واقع شد خراج كات و خيو [ ه ] را شما تصرّف كردهايد بر عالميان روشن است كه از وقت جينكيز خان تا اين زمان آن دو پارهء ولايت تعلّق به پادشاهان ما داشته است ، و هيچكس تا غايت در آن مدخل نكرده است . امير حسين صوفى قطعا التفات نكرد و پيغام داد كه : من اين مملكت را به ضرب شمشير در ربقهء تسخير آوردهام ، هركه داعيهء اين مملكت دارد جز به شمشير ميسّر نشود كه پيرامون گردد . امير صاحبقران از خشونت اين جواب در تاب شد و خواست كه دوال عزيمت بر كوركهء كوچ فروكوبد و ركاب نهيب به طرف خوارزم معطوف گرداند . بزرگان ماوراء النّهر ، مثل مولانا جلال الدّين و خواجه عصام الدّين ماضى و ساير ائمّه و قضات زبان عذر و شفاعت گشاده قدم توسّط و صلاح در ميان نهادند و نمودند كه : امروز در روى روزگار مفجر اهل اسلام و مقرّ علماى ايّام قبّة الاسلام خوارزم است و خاك پاكش روضهء مشايخ كرام بوده ، نشايد كه به واسطهء غرض يك كس در شيب دستوپاى لشكر جرّار به زارى زار مستهلك گردد ، اگر رخصت باشد يك كس از بزرگان متوسّط شود و كلمة الحقّ چنانچه مصلحت جانبين باشد بگويد تا جنگ و داورى به صلح و صفا مبدّل شود . امير صاحبقران اين كرت نيز به واسطهء درخواست بزرگان يراق ديد كه مولانا جلال الدّين كشى متوجّه خوارزم شود و تبليغ رسالت نموده از وعظ و نصيحت آنچه صلاح باشد بگويد . مولانا جلال الدّين برحسب اشارت عالى متوجّه شد و بعد از وصول اداى رسالت كه داشت بگزارد . امير حسين صوفى به تصوّر آنك مگر امير صاحبقران از او فكرى دارد يا حسابى از خود برگرفته است به تندى گفت :
--> ( 1 ) . متن : كيشى .